نبودی (نبودی کلمه ای است در جا آورد حقم به جمله ی (نبودیم ما با هم دیگری) آن دیگری)
یک هو خلق شدی (یک هو تو خلق می کنی بودن را که باشم کن فیکون از دست تو بر آمد است)
نمی به دانست این ها را از چه به من می گوید و برای من دریافت
تی دنی بود که بشنوم
شبیه دست هایم دستی بود که در اول بار از گوشی او می شنود
در فکر من می دهد برا دوست کردن و داشتن تو مخلوقی ام پر یافته
و چه قدر از تو باد ارتفاع می آید نمی دانستی به بردنم
تو می داند کدام بلندا مهیای من در انداز به گرفت دامن می کشد ؟
انرژی از تو می آید
مثبت در به از دست دادن زمان تمرینی ام

من در حسن در از به دری که می به خواهد
(عکس از معماری مهدی)
خیابان پایم گرفته از درب زیتونی مجتمع تا عابر بانک در جوار پاساژ طلا
خالی لعنتی! حساب مچاله رسید دستم گرفته برسم در رد شد از عابر ها و ندیدن از دور چراغ ها را خاموش کلید می کند هفته ها خواب مرا نمی گیرد دارد ساعت 9 اتوبوس می رود تا آخر نفر پا گردش باشم و لبم را به خنده ی پیر زنی شاکی از گرما بکشم
کجا می شینی
2000 تومانی آبی رنگ یاد انداز پرداخت برا رفتن همه چیز خوب است
در تو کنار نفس های تو مرا می کشد و بالاخره ... بماند مانی دنی
دماوند دور گرفته با شنی دنی های که معشوقه می نمایاندش
آوندی که دم زمین را بالا می دهد نفس به کش چون دهان تو
برا ربطی که به رابطه نداره نوشت کرده هی چی به هی چی خطش و عکسش ربط نداره که همه چی در هی چی همه چیزه