با خاب نیامد شب/ صبح گودبونی فهم من شد از هر چه پا کوب کوبیدم او نمی رسید با خیلی دو پای در میانه رو
دی شب پانزده ماه من درخت و هر چه حرف در می آورد برگ تنمی تنمی تنمی منمی منمی منمی / فضاحت آنجا رسید که سیب در گلوی ترا قورت می دهم و می می رد شب بغ رنج بر خاک های سنگ در آورده
اسحاق کلمه می شود با سلام خوبی می پرسد می گم ها آن در قدر خوب بم ... اسلن به ارواح دره سیاه راست دارم می گم فقط یک بار یادم در جایی لندن آمدی که دو راه داشت یکی سر پهن می رفت و برگشت داشت گودبونی و سیب همین وستا افتاد /در بازوی تو خاب سه سر شاخه ی زیتون می شکند دست من و صورت می گیرد آفتاب
به باد که بوی یقه و بغل های ترا ...دماغ چرا گنده تر نمی شوی/ زمین در آخر روز ام که به گیرد تن نقبی می زنم به تنت / یایایا
باد در سر پهن گنو ایست داده میبیند می روم دو دستی دور
صعود سراسری چارده و پانزده دی ماه 85 انجام شد با صعود به قله ی گودبونی با ارتفاع 2000 تا متر از قله های فرعی غرب گنو با حدود 90 جفت پا
می تونید خبر داشته باشید
رحمت: دنبال بند کفش اش می گشت
سید: هنوزا درد از لای غضروفاش می آمد
سمیه: می فهمید و می خندید منو بیشتر
فاطمه: منو در آورده بود با هر چه دار که می خاست بزند(دار توا)
سولینا: سر کوله اش یواشکی می رفت می خورد
فرخنده: دقیقن به وظیفه عمل می کرد
صدیقه: قدرت مند
افسانه: سر قدم
محسن: عقب دار با آشپزی خوب
اسحاق: گوش شعر های منو هم می کشید
مه دی: leader با بازو بند قرمز مشکی عینک من کتاب من

اینجا نمی تونه پر کوه باشه کمپ شب مانی برای سر پهن و گودبونی
عکس در پا بند گرفته شده و این کفش دیگه وجود نه داره