تبليغاتX
سر پهنه گی

سر پهنه گی

هر چه به فاصله ي پاها ها اضافه مي شد به نسبت اتومبيل زرد من نزديك تر مي شدام به دلتنگي و ديدن كساني كه همه ي من را تشكيل مي دادند براي برگشتن

به خاطر برنامه ي صبحي كه داشتن همه بودند اما اين ور و آن ور . اين كه هستند در نزديكي و حواسم به آن ها هست خود اش كلي خيال راحت مي داد به قلب پر از تپش ام . نيمه شب شنبه شد كه همه را در كاملن توانست ام به بينم و من مشغول همه مشغول در حركت ايستايي نه داشتيم و اين يك حس بيقراري اضافه مي كند در من خود از بيش بيقرار ...

و بالا الاغه دماوند پا را از ملارد يال شمال جنوب غربی به زمين رساند و به آخر سر آورد ام اش

همه چيز از خوب از وقتي شد سخت و دل چسپ كه از كمپ در 4500 متر ارتفاع مي رفتيم با درگيري با سنگ ها و شكل يافته اي از ديدني تازه تر به نوع خود خسته نه بود ام و رفتن و رفتن مي خاستم بي هيچ ايستاي ... تنها تشنگي اذيت مي كرد كه آب مان در شرايط مطلوب نه بود و ما چار نفر بوديم با سنگين كوله هواي كاملن ساف بي ابر و غباري آفتابي تند و كم وزش باد كه بعد از حركت اول صبحي حسابي گرم مي شد از بندر عباس روز جمعه 16 شهريور 86 حركت كرديم بعد از پلور و رد شدن از رينه و آبگرم لاريجان در منطقه ي ملارد به فرعي سمت راستي  كه ازجاده خاكي معدن جدا مي شد تا آخر ماشين رو اش پياده شديم هوا خنك و داشت غروب به شود كه از سينا راننده خدا حافظي كرديم

بوي منطقه در ذهن و دماغ ام مي پي چيد و همه مسير پيدا بود يال ها نقطه هاي سنگي مسير و سوزني ها يخار كه در مسير بودند و دره ي يخار كه در سمت راست مسير شكلي داشت داشتني و ديدني كه نه ديده بودام و فقط شنيده بودام ...

بعد از حدود يك ساعت و نيمي رفتن و نزديك رفتن آفتاب براي شب ماني اول آماده شدايم

4و نيم برپا و آفتاب زده حركت كرديم يال خوب نيمه پر شيب بود و باد در وقتي كه از عرق مي نشستي حسابي تن را سرد مي كرد و من به ادامه فكر مي كردام كي به آن نقطه مي رسيم كي رداش مي شويم و مسير طولاني به نظر نمي رسيد كه طولاني بود و شد

براي شب ماني دوم در ارتفاع 4500 كلي مكافات كشيديم براي درست كردن جايي براي چادر كلي انرژي از ما گرفت و بعد از زدن چادرهمه كاملن به خاب رفتن به جز من كه سرما اذيت ام مي كرد و به تن هم چادري ام افتاده بود و داشت صبح مي شد كه حسابي خابيده بود ام و بيدار شدام با صداي زنگ و كشيده شدن زيب كيسه خاب ها و چادر ...

خيلي ديدني بود وقتي دوست ام ناهيد و ماه را در آن وقت و در آن موقعيت نشان ام داد هر دو در يك خط موازي  نزديك به هم قرار داشتن تابنده بزرگ و واضع در خط افق طلوع نه شده ي خورشيد بالا تر از كوه ها با زمينه ي نارنجي و سرخ و سفيد ... خيلي ديدني بود و صبح خوبي را براي شروع رفتن آماده مي كرد

يال شمال شرقي را هر چه بالا تر مي رفتيم جزئيات بيشتري از آن را مي تونستم به بينم و بشناسم و توضيح به گيرام منار و موقعيت تخت فريدون و جايي كه به بام برفي مي رسد و شنديدني ها در مورد يخار شنيدني بودند و قتي كه به نزديكي قيف هاي فرعي آن رسيديم و از ريزش ها خود اش هم مي شنيديم و خيلي وحشتناك ديدني و ترس در دل مي انداخت عبور از سنك هاي بزرگ و ريزشي مثل خاب هاي بود كه كابوس افتادن خيلي در آن اتفاق مي افتد و زير پا را خالي مي كند همه ي آن هيجان و وهم دل چسپ بود وقتي كه شب ماني سوم را در ارتفاع تقريبي 5150  تا 200 مانديم شب بد و خفه كننده اي بود اگر چه خيلي خابيدم و سرام كمي درد بي اهميتي داشت كه تا به حال نه داشت ام  ادامه ي مسير كاملن نا معلوم بود پر از تيغه هاي بلند سنگ ها و سختي مسير كه شد در جايي نيم ساعت از وقت را به گيرد براي رد شدن كه راه نمي داد و نمي دونم چه طوري بعضي از حركت ها را مي زد ام و كيف مان مي آمد و خوش مان هم شايد جاي حرف نه باشد اما خيلي لذت بخش و هيجان داشت و من زندگي را احساس مي كرد ام همراه با كلمه و من من را كه مي رفت و سنگ ها را به پوست احساس مي برد از خنكي و تشنه گي كه قنديل هاي يخ و برف اك را در دهان مي چرخاند

تيغه ي آخر مسير نه داشت و مجبور به دور زدن اش شديم با فرود رفتن به دره اي در نزديكي يخچال سمت چپ مان حالا بوي گوگرد به دماغ مي زد و آب شده ي برف بام برفي فكر مي كنم در مسير بالا تر جريان داشت كه مسير خيلي بدي بود براي رفتن با آن شيب اش و ريزشي بودن اش و سر خوردن من

چيزي به قله نه مانده بود و صداي دهانه ي گوگردي نزديك تر و بلند تر مي شد و باد تند تر و كمي سرد سوختن ام را احساس مي كردام پشت دست هام حسابي مي سوخت آخرين آب ميوه را در نزديكي قله خورديم و نيم بطري آب بيشتر نه داشتيم و پاهاي من خيلي بي قرار بودند خيلي و مسير آمده را بار ها و بارها با چرخاندن سر مرور مي كردام و خوش حال بود ام خيلي نمي دونم چرا هنوز هم خوش حال ام و دارم مي نويسم بعد از چند روز  وقت هاي قبل از قله را هنوزا احساس مي كنم شايد خيلي سخت رفتن و رسيدن اين شكلي اش كرده بود

ما رسيده بوديم و آفتاب وسط بود سرپرست من را جلو انداخت تشنه ام بود بوي گوگرد همه ي دهان و دماغ ام را گرفته بود اگر چه باد موافق ما بود و سمت دود ها را به شمال و شرق مي داد و من با دهان باز نفس مي كشيدم و براي ديدن دهانه ي گوگرد و كاسه به اطراف چرخيدام رب ساعتي مانديم و از مسير جنوبي به سمت بارگاه سوم سرازير شديم  آخر يخچال لوبيا و آبي خورديم و نيم ساعت بعد در بارگاه چادر ها را زديم و استراحت تا صبح روز چارشنبه

ساعت 12و 45 ظهر در تقاطع سمت گوسفند سرا منتظر ماشين مانديم بعد از 45 دقيقه اي توي آفتاب ماشين رفت مان گير آمد و رفتيم قرار گاه

شب گذشت و 5 شنبه 22 پلور به تهران و ايستگاه راه آهن و جمعه 12 ظهر بندرعباس 

همه چيز بوي فاصله ي رفتن را بيشتر و بيشتر مي كند وقتي پدر آدم به خاهد با آدم حرف بزند از نوع منطقي و تو بايد منطقي فكر كني زندگي كني خود ات را كنار بزاري و زندگي را سر و سامان به دهي البته ...  ادامه نه دارد

    

     

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 11  توسط کشمیری ساجده  | 

امكان را تو بر آورده كن

مجادله را تو بر انگيز

دو چاره گي را تو به بين   ازلاي پوست پيازي ام

مترسد قيافه ي چار باري

از من مترادف ام به زدي بيرون

رها با ورد

انا انت في قابوس و به بوس ام بيش از اين كه شيار هاي بر نه جسته

در موردی  

به موجب شب افول كنند .

 

 

نا بود ه كجاست در ۱۱ شه ری وری  

جاي كه از بوده گي من بودي  و من نه بودم از اين همه حجم پوست و استخان و مابقي اندروني و خاب ها خاب هاي كه ذهن مرا پر كرده مي تركانند به اندازه سر ضرب ديده . چشم هاي من باز اند و من از تن تو مي مك ام همه ي خاب هاي جهان آمده را . از برگ من مي ريزد باد با خاك يكسان شده و تعطيلي انگشتان شصت در به ثبت رساندن من براي دور ماندن از هر چه خاست من باد مي برد در گوش كر ماهي اقيانوسي دور. من شب را مي پراند در مقياس استواري مريخ براي نگاه كردن در خياباني كه باد اش لامپ هاي خاموشي را نشان مي دهد .تو از سر تاكسي روز مي رسي و من كنار هاي چوب برق را ايستاده مي جوم حتا با ناخن هاي كم بلند ... دير مي رسي ... من طريقه ي اول صبح ام تا شام و مجراي بسته شده ي چشم براي حظ نه بردن و اين خيلي خون از من مي ريزد براي پايداري . جاي بوده ام كه شكم پاره حرف جاي من را مي زند و من ليز از جفت سياه ام خورده زمين را پا مي زن ام پا مي زن ام دور هر چه من شد و تو نمي شوي  

شهريور ها رو مي گيرند و قرار است از كشتي روس ها تو ديده شود با تكان كروات سرخ به جهت جنوب غربي .  تعريف حالا لنگر است براي پاي كشيده شده ي لندن به بندر با موج هاي خاهر

بند مي گيرام  و جهت روسري را مناسب باز مي گيرم تا گوشواره ها ديده شوند سرخ  سرخ تر لندن با پاييز به بندر مي رسد و هي چي دور نيست با نقطه هاي كور آسمان  مني دامن كوتاه پا روي پا  خاتمه را ماجرا مي كش ام از پا .

 

سرخ من هر چه مي بي ني دير رسيدن

        

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 12  توسط کشمیری ساجده  | 

به صعود نه رسید 

اما چیز های هست که به درجه ی بالای صعود می رسد

 

حرکت از بندر عباس به روز سه شنبه 30/5/86 

10:30 تهران صبح روز چارشنبه 31/5/86  منزل علی عبدالهی با بچه های اهواز ناهار

5:00 عصر میدان آزادی

6:00 حرکت از میدان آزادی به سمت رینه

رینه 10:00 شب

4 صبح با سر وصدای دوستان بلند شده و نوبت ما به توالت نه رسید در صفي بس  طویل

5 صبح روز 5 شنبه حرکت از رینه به سمت گوسفند سرای احسان

16 صبح روز 1/6/86  گوسفند سرا

/ در ردیف صبح برتر ترکیده آفتاب    به سمت درب توالت غربی /

به دلیل وسیله دو تا قسمت شدیم و ساعت معطل مانده را صبحانه خوردیم و چرخی زدیم تا نفرات بعدی رسیدند و به ساعت 7:40 از گوسفند سرا به سمت بارگاه سوم حرکت کردیم و ریتم حركت متوسط و به جا ماندن گروهی در یک ساعت بعد از ما  انجام گرفت 

مسیر انتخابی سرپرست برنامه یال جنوبی سنگی دماوند بود دور از اتوبان خاکی که خوشمان آمد با  نيمه ابري آسمان و باد كم

11:40 بارگاه سوم که با بارش برف و کمی تگرگ استقبال شدیم.

محل مشخصی برای ایجاد کمپ تعیین نه شد و خیلی پراکنده چادر ها زده شد و بی چادرهای مثل ما به پناهگاه شلوغ پناه بردند  بعد از کمی استراحت برای هم هوایی آماده می شد ایم که سرپرست برای خداحافظی آمد و گفت قرار تا همين جا بود و باید برگردد پایین و رفت .

با خود ام فكر مي شد لازم است كسي باشد گروه را جمع کند در غياب سرپرستي كه رفت و سرپرستي كه مي آيد؟ و منتظر مانده چرتی زدم و به چادر دوستان اهوازی دعوت ناهار شدم هم چنان پراکنده از همنوردان دیگر.

آفتاب در غروب نزدیک می شد که با جمعی از دوستان كه برای هم هوا شدن می رفتند رفتم و برف هم چنان کم به کم می بارید و ما جایی در آخر ارتفاع رفتن نشسته تخمه می خوردیم و عکس انداختیم از دور بین اطاعت و احسان .

تا پایین رسیدم از روشنایی سفید آفتاب خبری نه بود و هم چنان پراکنده بودايم  

شب به دنبالی رسید و من جای برای خابی دن در چادر اهوازی ها پیدایم شد و نشسته فکر می کردم سرپرست برنامه که قرار بود خود اش را به ما برساند  کی می رسد و به صدای رعد و برق و بارش ها گوش می دادم .

بعد از کلی بحث ها و گفتگوها ی که ميان تعدادي از دوستان مي شد در بارش فراوان سرپرست برنامه رسید و خوشحال از دیدن اش او را در چادر جا دادیم و اتفاقات را برایش توضیح .

کاملن از صعود ناامید شد ام با حرف های که شنیده شد و قرار نشست و گفتمان قوت گرفت و در آن هوای کاملن نا مساعد و شرایط بد پیش آمده تصمیم شد نظر همه پرسیده شود صعود یا نشست و گفتمان که اکثریت رای به هر چه تصمیم درست سرپرست باشد دادند. با این همه عده ای هم بودند که برای صعود اصرار داشتند .

شب را به نه چندان راحتی خاب کردم تا ساعت 2 یا 3 بام داد بود که شنیده شد از دهان دوستی با فریاد که همه رفتند و ما ماندیم چرا حرکت نمی کنیم دیر شده ... او هم نوردی بود که چادر اش را نمی دانیم کجا زده بود و طبق برنامه ی از پیش تعيين شده آماده ي حركت شده بود و از تعغیر برنامه خبر نه داشت .

سرپرست خاب به چشم نه دیده بود و عده ای را که می خاستند تا جای بروند را هم راهی کرد تا  ساعت 9 صبح برگردند و در نشستي از ضعف و قوت های برنامه شرکت کنند .

در خلاصه اینکه هر کس به طریقی رفتن کرد و رسیده نه رسیده  آمدند و نیامدند و من برای پایین شدن به سمت گوسفند سرا آماده می شدم طبق برنامه که قرار شد در گوسفند سرا صحبت شود .

کاظم فریدیان دیده شد و خیلی سریع بچه ها جمع شدند و صحبت های از اهداف وبلاگ نویسی مزایا و معایب و ... شد و هم چنين سوال های از آقای فریدیان در رابطه با صعود اش به كي 2 شد و او رفت با کلی برف که می بارید و عکس های که همه با هیجان و افتخار در کنار فریدیان گرفتند دیدنی بود .

باز ماندیم و حرف های نه زده شده .

تا آماده رفتن شدیم بقیه هم تیمی ها هم رسیدند و حرکت  کردیم در ساعت به حدود 10 صبح .

داشتم خیلی فکر داشته باشم از آمدن چه گونه گی اجرای برنامه و نقش تک تک افراد شرکت کننده و دماوندی که اسلن راه نمی دهد و خود ام ...

نتیجه های گرفتنی بودند .

در راه برگشت بار ها و بارها برگشت ام به پشت سر او به درستی دیده نمی شد و بر سر من می بارید و خیس از داشته هایم برای برگشت برای دوباره به هزینه اش فکر مي بردام .

داستانی شد برنامه .  

بعد از ظهر روز جمعه گوسفند سرا را با دو تا نیسان برای قرار گاه کوهنوردی ترک کردیم آنجا هم وقتی نه شد براي باز شدن حرف هاي نه زده تا یکی از دوستان برای هندوانه خوری ختم برنامه وقت گرفت و بعد از آن هم وقتی گرفته شد تا کمی از حرف های نه زده  زده شد و در واقع به قولی ختم به خیر كردند با همه کمی و کاستی ها و دریافت های شخصی هر کس برای خوداش .

عصر جمعه تهران

در تهرانسر خیلی عصر بدی بود برای پیدا کردن یک تلفن کارتی به جواب دادن و رفتن .

بندر عباس 4/6/86 یک شنبه 11 ظهر

 

خوب کلماتی در گوش ام ماندن

احساس به نسبت آدم های وجود داشته شده داشتن اند

همه ی رفتن ها به بالا سمت نمی گیرند

شب از زیر روسری من سنگ به سر می زد

و من قیافه ی خود ام پر رنگ تر فکر کرده بود ام

 

خوب دیدن دوستان اطاعت داراب و حامد

شندیدن تلما به شعر– سمانه و مصطفا به تعریف – رضا آموزگار به نقد – علی به دیدن کتاب هایش و شیر کوه – پری یا شاید همون شاید دهان همه

دوستان پر سخاوت  مهربان اهوازی حمید وتن خاه – سجاد و مهربان

کاظم فریدیان عزیز برای وقت گذاشتن اش و حرف های که من را برای خاب دیدن بزرگ تری مهیا می کند .

                      

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 21  توسط کشمیری ساجده  | 

 

از كجا سر و ته آورده باش ام بلند سر تا كه دماوند راه نمي دهد

 

در از رابطه با صعود جمعي از وبلاگ نويس ها به دست آمد كه

خاندن كي بود مانند ديدن و شنيدن

نوشته ها تا اندازه اي كه بايد نويسنده را معرفي نمي كند چون خود سانسوري هاي بي شماري رخداد است

پشت عصر كابل ها صفر ها سيم ها و مغناطيس هنوز ماسك ها زده مي شود ...

من امروز تازه رسيده ام با جوراب هاي سوراخ و در باز هم می نویس ام  به ادامه

 

     

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 15  توسط کشمیری ساجده  |