هر چه به فاصله ي پاها ها اضافه مي شد به نسبت اتومبيل زرد من نزديك تر مي شدام به دلتنگي و ديدن كساني كه همه ي من را تشكيل مي دادند براي برگشتن
به خاطر برنامه ي صبحي كه داشتن همه بودند اما اين ور و آن ور . اين كه هستند در نزديكي و حواسم به آن ها هست خود اش كلي خيال راحت مي داد به قلب پر از تپش ام . نيمه شب شنبه شد كه همه را در كاملن توانست ام به بينم و من مشغول همه مشغول در حركت ايستايي نه داشتيم و اين يك حس بيقراري اضافه مي كند در من خود از بيش بيقرار ...
و بالا الاغه دماوند پا را از ملارد يال شمال جنوب غربی به زمين رساند و به آخر سر آورد ام اش
همه چيز از خوب از وقتي شد سخت و دل چسپ كه از كمپ در 4500 متر ارتفاع مي رفتيم با درگيري با سنگ ها و شكل يافته اي از ديدني تازه تر به نوع خود خسته نه بود ام و رفتن و رفتن مي خاستم بي هيچ ايستاي ... تنها تشنگي اذيت مي كرد كه آب مان در شرايط مطلوب نه بود و ما چار نفر بوديم با سنگين كوله هواي كاملن ساف بي ابر و غباري آفتابي تند و كم وزش باد كه بعد از حركت اول صبحي حسابي گرم مي شد از بندر عباس روز جمعه 16 شهريور 86 حركت كرديم بعد از پلور و رد شدن از رينه و آبگرم لاريجان در منطقه ي ملارد به فرعي سمت راستي كه ازجاده خاكي معدن جدا مي شد تا آخر ماشين رو اش پياده شديم هوا خنك و داشت غروب به شود كه از سينا راننده خدا حافظي كرديم
بوي منطقه در ذهن و دماغ ام مي پي چيد و همه مسير پيدا بود يال ها نقطه هاي سنگي مسير و سوزني ها يخار كه در مسير بودند و دره ي يخار كه در سمت راست مسير شكلي داشت داشتني و ديدني كه نه ديده بودام و فقط شنيده بودام ...
بعد از حدود يك ساعت و نيمي رفتن و نزديك رفتن آفتاب براي شب ماني اول آماده شدايم
4و نيم برپا و آفتاب زده حركت كرديم يال خوب نيمه پر شيب بود و باد در وقتي كه از عرق مي نشستي حسابي تن را سرد مي كرد و من به ادامه فكر مي كردام كي به آن نقطه مي رسيم كي رداش مي شويم و مسير طولاني به نظر نمي رسيد كه طولاني بود و شد
براي شب ماني دوم در ارتفاع 4500 كلي مكافات كشيديم براي درست كردن جايي براي چادر كلي انرژي از ما گرفت و بعد از زدن چادرهمه كاملن به خاب رفتن به جز من كه سرما اذيت ام مي كرد و به تن هم چادري ام افتاده بود و داشت صبح مي شد كه حسابي خابيده بود ام و بيدار شدام با صداي زنگ و كشيده شدن زيب كيسه خاب ها و چادر ...
خيلي ديدني بود وقتي دوست ام ناهيد و ماه را در آن وقت و در آن موقعيت نشان ام داد هر دو در يك خط موازي نزديك به هم قرار داشتن تابنده بزرگ و واضع در خط افق طلوع نه شده ي خورشيد بالا تر از كوه ها با زمينه ي نارنجي و سرخ و سفيد ... خيلي ديدني بود و صبح خوبي را براي شروع رفتن آماده مي كرد
يال شمال شرقي را هر چه بالا تر مي رفتيم جزئيات بيشتري از آن را مي تونستم به بينم و بشناسم و توضيح به گيرام منار و موقعيت تخت فريدون و جايي كه به بام برفي مي رسد و شنديدني ها در مورد يخار شنيدني بودند و قتي كه به نزديكي قيف هاي فرعي آن رسيديم و از ريزش ها خود اش هم مي شنيديم و خيلي وحشتناك ديدني و ترس در دل مي انداخت عبور از سنك هاي بزرگ و ريزشي مثل خاب هاي بود كه كابوس افتادن خيلي در آن اتفاق مي افتد و زير پا را خالي مي كند همه ي آن هيجان و وهم دل چسپ بود وقتي كه شب ماني سوم را در ارتفاع تقريبي 5150 تا 200 مانديم شب بد و خفه كننده اي بود اگر چه خيلي خابيدم و سرام كمي درد بي اهميتي داشت كه تا به حال نه داشت ام ادامه ي مسير كاملن نا معلوم بود پر از تيغه هاي بلند سنگ ها و سختي مسير كه شد در جايي نيم ساعت از وقت را به گيرد براي رد شدن كه راه نمي داد و نمي دونم چه طوري بعضي از حركت ها را مي زد ام و كيف مان مي آمد و خوش مان هم شايد جاي حرف نه باشد اما خيلي لذت بخش و هيجان داشت و من زندگي را احساس مي كرد ام همراه با كلمه و من من را كه مي رفت و سنگ ها را به پوست احساس مي برد از خنكي و تشنه گي كه قنديل هاي يخ و برف اك را در دهان مي چرخاند
تيغه ي آخر مسير نه داشت و مجبور به دور زدن اش شديم با فرود رفتن به دره اي در نزديكي يخچال سمت چپ مان حالا بوي گوگرد به دماغ مي زد و آب شده ي برف بام برفي فكر مي كنم در مسير بالا تر جريان داشت كه مسير خيلي بدي بود براي رفتن با آن شيب اش و ريزشي بودن اش و سر خوردن من
چيزي به قله نه مانده بود و صداي دهانه ي گوگردي نزديك تر و بلند تر مي شد و باد تند تر و كمي سرد سوختن ام را احساس مي كردام پشت دست هام حسابي مي سوخت آخرين آب ميوه را در نزديكي قله خورديم و نيم بطري آب بيشتر نه داشتيم و پاهاي من خيلي بي قرار بودند خيلي و مسير آمده را بار ها و بارها با چرخاندن سر مرور مي كردام و خوش حال بود ام خيلي نمي دونم چرا هنوز هم خوش حال ام و دارم مي نويسم بعد از چند روز وقت هاي قبل از قله را هنوزا احساس مي كنم شايد خيلي سخت رفتن و رسيدن اين شكلي اش كرده بود
ما رسيده بوديم و آفتاب وسط بود سرپرست من را جلو انداخت تشنه ام بود بوي گوگرد همه ي دهان و دماغ ام را گرفته بود اگر چه باد موافق ما بود و سمت دود ها را به شمال و شرق مي داد و من با دهان باز نفس مي كشيدم و براي ديدن دهانه ي گوگرد و كاسه به اطراف چرخيدام رب ساعتي مانديم و از مسير جنوبي به سمت بارگاه سوم سرازير شديم آخر يخچال لوبيا و آبي خورديم و نيم ساعت بعد در بارگاه چادر ها را زديم و استراحت تا صبح روز چارشنبه
ساعت 12و 45 ظهر در تقاطع سمت گوسفند سرا منتظر ماشين مانديم بعد از 45 دقيقه اي توي آفتاب ماشين رفت مان گير آمد و رفتيم قرار گاه
شب گذشت و 5 شنبه 22 پلور به تهران و ايستگاه راه آهن و جمعه 12 ظهر بندرعباس
همه چيز بوي فاصله ي رفتن را بيشتر و بيشتر مي كند وقتي پدر آدم به خاهد با آدم حرف بزند از نوع منطقي و تو بايد منطقي فكر كني زندگي كني خود ات را كنار بزاري و زندگي را سر و سامان به دهي البته ... ادامه نه دارد

