تبليغاتX
سر پهنه گی

سر پهنه گی

 

براي پا گرفتن از زمين و خبر شدن از يك رفتن داشت صبح مي شد و خاب نه ديدن كه اين خبر شدن است که جان و تن را به حركت مي كشد و لازم ديدن برداشتن چيزهاي كه در لازم اند / قرار نمي گيرد تا در راه نه افتي/ ديدن و لمس حواس ها  موجب است و دريافت از هر چه ورودي مي طلبد حجم است كه تشكيل اطرافي ذهن متشكل را مي دهد بي گريز / مي تواني مرز هاي عادي را كه در روز مره ي عادي نه مي بي ني به بي ني و در ريز ريز اتفاقات قرار به گيري حواس اول را چه شد و دوم تا و تا و تا چه مي شود اش و حواس جمع به همه ي هست كه چه بر مي گيري بر مي داري و پي مي دهي ...

زمينه ي خوبي است ايستايي سنگ ها  آبي بلند و مانده ي آب هاي باد دار و سرخ مريخ كه همه چي را مي بي ند و نمي فهمد  

 

مانده ي من است از سر صبح 

در ورد

تا دور تا شم  دور تا شم

لا تو پن هان

نه شب ام را هم نه روز

رها

رها رها به ده    رها رها به گير

 

بیشتر در وبلاگ کوه در من  به خانید 

 

پیمایش خط الراس کوه باز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 21  توسط کشمیری ساجده  | 

سخن براي آن كس است كه او به سخن محتاج است كه ادراك كند. اما بي سخن ادارك كند با وي چه حاجت سخن است ؟ آخر آسمان ها و زمين همه سخن است پيش آن كس كه ادارك مي كند و زاييده از سخن است كه كن فيكون. پيش آنكه آواز پست/ يواش/ را مي شنود مشغله/ داد و فرياد/ و بانگ چا حاجت ؟

 

 

گفت كه ما مقصريم. فرمود كسي را اين انديشه آيد و اين عتاب /خشم گرفتن/ به او فرو آيد كه آه! در چيستم و چرا چنين مي كنم؟ اين دليل دوستي و عنايت است يبقي الحب مابقي العتاب . زيرا عتاب با دوستان كنند با بيگانه عتاب نكنند. عتاب متفاوت است بر آنكه او را درد مي كند و از آن خبر دارد دليل محبت و عنايت در حق او باشد.

 

 

پيش او دو انا نمي گنجد. تو انا مي گويي و او انا . يا تو بمير پيش او يا او پيش تو بميرد تا دويي نماند. اما آنكه او بميرد امكان ندارد- نه در خارج و نه در ذهن كه وهو الحي الذي لا يموت. او را آن لطف هست كه اگر ممكن بودي براي تو بمردي تا دويي برخاستي. اكنون چون مردن او ممكن نيست تو بمير تا او بر تو تجلي كند و دويي بر خيزد . دو مرغ را بر هم بندي با وجود جنسيت و آنچه دو پر داشتند به چهار مبدل شد، نمي پرد نمي پرد زيرا كه دويي قائم است. اما اگر مرغ مرده را بر او بندي بپرد زيرا دويي نمانده است .

 

 

بعد از مدت ها امروز را تمام وقت به خودي ام دادام و به تفريح گذشت در خاندن و كمي نوشتن / براي چند و چندمين بار فيه ما فيه مولانا را دوره گرفته ام فضاي كلماتی كه متن را ايجاد مي كنند گرفتاري عجيبي دارد كه رها نمي كند ... 

رها نمی کنی ...  

 

و اينكه هميشه ارائه نيستي و دريافت ام امروز براي هر چي كه در مورد برنامه هاي زمستانه مي شود دريافت كرد و خوش به حال ام مي شود دوستان تجربيات و داشته هاي خود را براي سرپهنه گي به نويس يا لينك كنند در هر چه مورد از تكرار تا غير ...

با تمام مرسی  

 

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 19  توسط کشمیری ساجده  | 

از سر پهنه گی که می گذرام دیده می شود هنوز چه قدر زود است برگرد اد در این رها شده گی چه گویایی دم داری بسته    

 

۱۱ تا سال از آذر ماه كه بگذرد آذر ماه است  

سرد بود و شب در فاسله ي ما باران مي ريخت چه قدر سرد باشد سرد است و باد در خيابان پا مي كشد احمق به نظر مي رس ام كه كلمه هاي از تو دنبال مي شوند و پي مي ريزند زمان دنباله دار را در شرايت ويژه و وقت رها كرد / در اين ادامه كه قرار زنگ داري و نزديك به گوش مي رسد فاسله كه من از دور تر ات ...

لعنت بسيار بس بسيار بر  

 

Damn with any thing out of page

To send me

Around as red to lining

Last big bloody spots

You're not at my last day before day

For some sun hot for hit

Gay among the dust

Tell to drams abut feet

When dancing over sharp stone.

 

For bodooo man   

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 0  توسط کشمیری ساجده  |