براي پا گرفتن از زمين و خبر شدن از يك رفتن داشت صبح مي شد و خاب نه ديدن كه اين خبر شدن است که جان و تن را به حركت مي كشد و لازم ديدن برداشتن چيزهاي كه در لازم اند / قرار نمي گيرد تا در راه نه افتي/ ديدن و لمس حواس ها موجب است و دريافت از هر چه ورودي مي طلبد حجم است كه تشكيل اطرافي ذهن متشكل را مي دهد بي گريز / مي تواني مرز هاي عادي را كه در روز مره ي عادي نه مي بي ني به بي ني و در ريز ريز اتفاقات قرار به گيري حواس اول را چه شد و دوم تا و تا و تا چه مي شود اش و حواس جمع به همه ي هست كه چه بر مي گيري بر مي داري و پي مي دهي ...
زمينه ي خوبي است ايستايي سنگ ها آبي بلند و مانده ي آب هاي باد دار و سرخ مريخ كه همه چي را مي بي ند و نمي فهمد
مانده ي من است از سر صبح
در ورد
تا دور تا شم دور تا شم
لا تو پن هان
نه شب ام را هم نه روز
رها
رها رها به ده رها رها به گير
بیشتر در وبلاگ کوه در من به خانید