داشتیم از سمتی که ماه می زد بالا آب دورمان را می گرفت می خندید ایم و باد همه اش را برد - بهش می گم اوه که چه قدر دریا نه بود ام - این همه دور - گریه اش مد می شده در برگشت - پای لیز ام را جمع کرده ام و خوب می دوم - پشت سرام از من تند تر و این بی جهت دویدن عصر یک شنبه ی آخر اردی بهشت است - با پای من که نمی تونه بیاد- لمیده روی سندلی وقت ام را می شماره- از شماره که می افت ام آفتاب رفته شده و ماه در روی ما دو تا سر خوش بی خود می گزد در لبه های آب کف کرده - از راه های جدا جدا حرف در آوردیم و این که بی خود نزدیک ایم در زودی که شب رسید –
سید حسین مسل خت و راس های بی آب
ادامه مطلب

