تبليغاتX
سر پهنه گی

سر پهنه گی

بوي سرد در دماغ ام يخ كرده و اين راسته برف تمام نمي شد همه چيز سفيد آبي بود – تند نفس هايم با دهانه ي گوگردي كه مي زد يكي مي شد يك جايي دور تر – پاها به چشم هايم نمي رسيد كه خيلي جلوتر روي تپه هاي زردِ خاكستري شده افتاده بود – تسميم شد ام اسلن بالا رو نگاه نه كن ام و فقت بشمارام برم  هفتاد و سه هفتاد و نه  اوه هفتاد ها روز است كه نمي بي نم اش - آي نمي بي نم اش- ابري بزرگ انداخته – تاريك روشن دل چسپي است و آهسته گي همه چي را يخ تر مي كرد-

بام را سفيد ايستاده ام - مسل نيمه خابيده ي يك شير صدا مي كرد – كسي هست ! هست كسي! آهايييييي

صدا نمي رسد –  همه چيز خود اش را پيدا مي كند- از گزنه با اين ماهيچه ي پر كاهي اش واوووووچه مي كشاند كه هل ام داده باشي – نمي گيرام اش و پشت سنگ ها شمال باد اش مي بر اد – بطري آب را سر مي كشم و سمت شمال مي گير ام همه چيز پاك پيداست – گزانه - يال كج رفته- منار- مازيار – وقت زيادي تلف شده بود و من دير ام بود – تنبلي دست در كوله و جيب كردن داشت ام براي خوردن – سمت فرود شد ام –  اولين بار بود به اين سمت مي شد ام - هميشه پشت سر بودم و درگير مسير نمي شد ام – و هر چه مي رفت ام گيج تر مي شد ام كه راه شسته است يا پاكوب است و شيب زيادي داشت – خيلي با آهسته و احتيات قدم مي گذاشت ام و از ليز خوردن وحشت داشت ام - شده بود مسل خاب هاي كه اگر مي افتادي ته نه داشت و هم چنان مي افتادي  – /نه - بر مي گرد ام - به تر است/ - تكرار مي كردم در جاهاي كه مي ماند ام – و برگشت ام تراورز به هي پايين هي بالا هي چي تشخيص دادني نه بود  كلافه بود ام – تخت فريدون را با نسكافه و بسكويت بيرون زده گرسنه بود ام –  حدود اي 2 ساعت از قله زدن به رفتن مي شد و هي چي پيدا نه بود كه خوش حال كننده باشه – زمان ها با تشخيص خودي من به نسبت حركت ها و مسيرها رفته شده حدودن بودند – حالا اشك هم داشت اضافه مي شد به مسير هاي كه ليز مي رفتند و از دست خود ام ناراحت بود ام كه چرا چرا و ... نه خود ام را جمع كرد ام كه چيزي كه شد است - بايد كه چي كار كنم – نشست ام و يك دست سير با آرام نگاه كردام وگذاشت ام باد موهايم را هوا دهد – همه چيز را مي ديد ام به خوبي اما كدوم مسير را برم نمي شد پيدا – يك ترديد بي خود – بلند شد ام و راه گرفت ام كوله ام هنوز سنگيني داشت ميل خوردن ام نمي آمد – راه شد ام – ميال يال هاي فرعي به فرعي شدن  شن اسكي ها مي برد اند و برف چال ها نيمه سفت شيب دار – نه هي چي پيدا نمي شد از سيمرغ –  ثانيه اي مايوس مي شد ام-  و زود نه مي گفت ام – كوله ام را گذاشت ام رفت ام دو سه يال سمت چپ و راست را گشت ام  نه پيدا نه بود – گمان مي زدام توي اين چند ساعته اين قدر پايين شده ام كه موازي پناه گاه ام كه ديده نمي شود – نمي بي نم اش اگه بود اگه بود – قتب نما همه چيز را غرب نشان مي دهد و باد تند تر در زدن است و آفتاب كه داشت پايين مي شد- آنتن نمي دهد و زمان 7 مغرب است –  سعي مي كنم همه چيز را دست به گير ام تا آرام شود نفس ها را عميق مي گير ام و جاي مناسبي به چشم ام مي افت اد يك سنگ بزرگ رو به باد كوله را مي گزارم و سنگ چين كوتاهي در شروع به چيدن مي كنم – زمان آهسته است من آهسته ام تا ذهن به دوستاني مي رسد كه با خيالي راحت در بارگاه سوم جشن گرفته اند و حسابي خوش مي گذرانند و من نمي دونم ادامه برنامه چي مي شه – همه چيز براي رفتن به جان پناه يك نفره آماده است هر چه لباس ازافه دارم مي ريز ام كف – /  در گره ي 4 يا پنج ام زير انداز را باد برد به دره ي عروسك ها/  

شب يعني مي گذرد؟ چه قدر طول مي گير اد ؟ موقعيت مكاني ام چه قدر است كه حيواني به تواند بيايد ؟ اوه چه قدر احساس تشنگي دارم – همه فكر ها از كيسه خاب مي زد بيرون و چه قدر تكرار مي شدند افكار و در هم مي شدند و رد يكي را گرفتن و ادامه دادن سخت بود – باد تند تر شده بود  و سرما مي لرزاند –

چشم باز مي كنم تاريك است ستاره ها من را به خانه مي برند جايي كه بابا تنها در اتاق اش نشسته مي نويسد و مي خاند رو به روي تليوزيوني كه بي خود روشن است با صداي بلند – اتاق كوچك اش سرد است – به شاهده به ساجد و ني ني كه در شكم تكان مي خورد و مامان اش را قلقلك مي دهد – اوه احساس تنگ من تنگ تر نه شو – حلقه را محكم تر مي گيرام و كلمه مي كنم لا هر چه لا در ميان هوا امن دست تو باد است سرد است و همه چيز خوب است – چشم باز مي كنم تاريك است سرد است – جا به جا مي شوم سنگ است – چشم باز مي كنم ستاره هاي ديگري مي برند ام به خاب به سفيد و آبي كه برف است و رنج كه آب مي شود در آهسته آهسته هوا روشن است يعني صبح كه رنگ چشم پر روشن دوست است در صبح هاي بيدار شد او مي ديد ام – پا شو رسيد ايم –

دلم نمي خاست بيرون بزن ام از كيسه خاب از سرد-  همه چيز را جمع كوله انداخت ام و شكلاتي را در دهان و راه شدم ام نيم ساعتي در بعد واوووووووووووو بالا خره سي مرغ سمت چپ - چه دور است بعد از يال ها يال ها / با آهسته آهسته در احتيات فرود مي شد ام – سر به سمت قله مي گير ام بسته شده بود از ابر و پيدايي نه داشت     ادامه مند است -  

 

mobtada-    دور چی است در اول قدم

 

dovome نه رسیده شب

 

yakh ar یخ آر ام به نه بر باد

 

mandeh rah قدم به هفتاد ها

 

panah bar jan to  پناه بر جان تو از دور تر ات سرد است

 

va abbbbb و بلوریده های آب نزدیک سی مرغ

 

 - عکس ها کم کیف اند چون از دور بین همراه گوشی افتاده اند -                          

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 0  توسط کشمیری ساجده  | 

 

وقتی پیچ می افتد در پای پیچ دور هی دور می اندازد و همین که پی چی ده ام از شمال شرقی دماوند تا غربی و تا دره های کوه ناظر و منار مستاق مرتع و و و ... عبور از هر چه مسیر جمع می بند اد از رد شد سر داغ ها و دره داغ ها و  هر چه شمالی و غربی و شرقی من ام پیچ من ام گیج در دووار گردی    باد های تند که برنده اند در بازو های پروانه من ام رنگ من ام صحرای گل گل زده بو    هم چنان ام پیچ در بوی زده     - همی امروزی رسیده ام تا کامل یک برنامه که من را بست بنویس کن ام -      

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 14  توسط کشمیری ساجده  | 

 

۲۰ دقیقه مانده به آمدن اتومبیل پیام اک داد که ما نمی شه بیایم- جوابی نه زد ام- فکر ام می چرخید و چرخ گرفت که نمی تونم همیشه ایستا باش ام تا پایی برسد -

کنار ام که نشست گفتم تنها ایم دو نفری- خندید و گفت نه! هیجان دل چسپی داشت که خوش ام آمد و فکر کردام کلی راه دویده شده با این تپش -

هوا به خنک بود- پابند با گوسفندها می چرید که در مسیر شده بودیم بی زدن حرفی -

تا دور ها همه چی قابل احساس بود هیچ حرکتی از من رد نمی شد مگر که به بینم اش-

 چه غلتا - خود ات که جهنم چرا اونو با خود ات آوردی اگه اگه اگه ...

داشت ام تمام چیزهای باید رو مرور می انداخت ام که این و این و این ... تا آفتاب رفت پشت سرپهن یک ترف تر دیگه - هوا کم خنک بود و کوه مرور ام می کرد در ماه تابی در سنگ و لایه های باد -

آتیش گرسنه مان کرده بود و می خندیدایم در لیوان ها در کنسرو لوبیا و خیار شور تا شور تر دور لب هایمان - هیچ کس پایین نه بود که بهش به گم همه چيز خوبه و خوب نه بود –

آتيش رو بستيم و رفتيم دراز شديم و ترسيده بود چون هيجاني تا اين حد نه برده بود و كوه اذيت اش مي كرد- مي گم همه اذيت ها پايين اند و اين خلوت خود اته كه نه داشتي اش- همه اش خودتي- هي چي بيرون نيست و كلي حرف و داستان در آورد ام حتا از خسوسي خودام تا نه خابيد و خاب رفت ام و هواي سرد بيدار ام كرد هنوز بيدار بود و مي خنديدام اين همه ترس-

آفتاب شد و خنديد ايم نمي تونست ام از سرپهن بگذرام – كمري ام را بسته با هزار تا جور كردن امنيت و به به چه هوايي نگهش داشت ام پر كوه تا رفت ام برگرد ام – فقت مي رفت ام همه چيز مي برد ام با عرق و كمي باد - نمي ايستادام تا پاي دو درخت زير بلندي قله ايست دادام – سمت زير انداخت ام و راه شد ام- چه قدر احمق ام چه قدر خودم ام و گذاشت ام 20 دقيقه ي مانده به ماند مسل خيلي شدن ها و گذشتن ها – حسابي پا در آورده بود ام تا پر كوه-

هي چي گفته نه شد در ما میان چيزي خوردايم و به سمت پا بند شديم – حرف از مسير دره سياه باز كرد ام و خنديد ايم با صورتي رژهاي مانده شده از شب-

اتومبيل در وقت 12 نه آمد و سرازير جمعيت گله ي پابند شديم- توزيح دادن و تعريف از همه چي محيت يك شور براي من بود و او اسلن نمي تونست به فهم اد-  همه ی دوغ را سر كشيد و خنديد ايم –

اتومبيل آمد با يخ آب شده با همه چي خنک ... رفت از شكم - از پرتاب فهم از نمي دونم –

سر پایینی جاده یکی را فقت یکی را می خندید-

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 23  توسط کشمیری ساجده  |