تبليغاتX
سر پهنه گی

سر پهنه گی

 

نزدیک می شد ایم و راه دور است با قتار ریل ها

در ردیف سیاه

با در میان نیستی    رو به روی ماه روشنی      شب است

به سوزد پای در میان هکتار ها آسمان

بسوزد لب های من این میان داغ      در ردیف نیستی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 22  توسط کشمیری ساجده  | 

 

چشم هايم را تنگ تر به تنگ تر مي كنم تا به تر سي مرغ را به بينم كنم و هر چه نزديك تر مي شد فكر مي كرد ام برگشن من در اين شرايت نا آرام هوا به قله و بارگاه سوم – اوه نه اسلن با حس اش كنار نمي آمد ام كه بر گرد ام شايد خسته و تنها بودن در ادامه دادن يك دفع كننده براي انجام بوده باشد –

سي مرغ دقيقن سر جايش بود درب نارنجي با سر و صداي بلندي باز شد و بسته از پله ها بالا شد ام - ديدن كساني در شرايت و با شرايت خود ات خوش حال كننده كه فهم از دو جهته است - ميان دو پنجره غربي كوله را مي گذارم و نشسته نفسي بلند مي كشم و حالا مي توانم تعداد نفرات را به بينم و به دانم –

-         سلام

-         سلام و خسته نه باشي 

-         ممنون

-         از پايين مي آييد

-         نه

-         از قله مي آييد !  / با ترديد مي پرسد/

-         تقريبن

-         دوستاتون توي راه اند

-         نه   تنها هست ام

-         تنها !!! ...

بي ميلي ام براي ادامه ي حرف زدن را متوجه مي شوند كه براي صبحانه دعوت گرمي مي كنند-  حسابي گرسنه بودام - در 24 ساعت رفته شده هي چي نه خورده بود ام جز شكلات و بسكويت هاي له شده –

ادامه ي برنامه ام را از من پرسيد اند و چند راه طرح شد يك اينكه سي مرغ را تراورس كنم به سمت بارگاه سوم دوم كه بروم پاركينگ و به اميد اينكه شايد در مسير به سمت پلور ماشيني از دامداران برساندم به جايي و سوم كه با آنها همراه شوم به سمت منطقه ي دريوك و با ماشين آنها به تهران – مسير هاي اول و دوم با نگراني هاي كه در نتيجه ي مشخصه ي معلوم اش به همراه داشت سومي را با آنها همراه شدام بيشتر اش به اين دليل كه برنامه اي ديگري را براي رفتن ايجاد مي كرد –

9 صبح سي مرغ را با سردي و برداشتن آب رها كرديم و تراورس را به سمت شمال گرفت ايم – با سر خوردن از برف چال ها ي كوچك و بزرگ و گوش دادن به حرف هاي آقا مهدي بزرگ كه هم پاي من شده بود از دانسته ها و تجربه ها اش چيز ها مي گفت كه به دشت رسيد ايم وسيع و سبز و عبور از اول مسير هاي لش بوم و يال داغ و دامدار هايي كه خيلي دور دور دور   دور اند و هم چنان ادامه ي راه بوديم در هر مسير دور شد از دماوند سر را كه بر مي گرداند ام چيزي دل تنگ كننده قلب را تكان مي داد و مي فشرد و هم چنان در سايه روشن دشت از ابر ها رد مي شد ايم دل ام مي خاست همچنان با فاسله ي زيادي از آنها دور دور مي رفت ام كه نه شد و آقا مهدي فكر مي كرد من چه قدر بايد خسته باشم و كوله ام سنگين باشد كه در آهسته راه رفتن توي دشت ام – اهميت چيزي بود كه به هيچ نمي داد ام و براي خود ام بود ام و وقت براي اين كه كي چي فكر دارد نمي داد ام و آنها انسان هاي بسيار خوب و شريفي بود اند مسل همه ي كساني كه در مسير هاي متفاوت رفتن هاي من همراه و يا هم گذر بوداند –

ناهار به ساعت يك بعد از گذشتن از سر داغ يك و دو و يالي كه بالاي ناندل بود و ادامه ي جاده ي خاكي كه در بعد از ساعت هاي از فرعي غربي خارج شد ايم آب گوشت خورديم و بعد از كمي استراحت راه افتاديم –

دماوند از دور شلوغ بود از ابر و برف و يخچال هاي شكلك هاي وسوسه انگيز در مي آوردند كه حسابي ديدني بود – مسير هاي شمالي و يال پي چيده ي شمال شرقي پيدا بود و دره ي عروسك ها كه زير انداز ام جايي در آن داشت و باد مي خورد – نمي ديد ام اما براي خود ام تسوير مي كردام كه در چه شرايتي مي تواند باشد – و بالا خره سرازير شدن به دره شروع شد با شيب بسيار-  دره اي كه كاملن از دماوند پنهان مي شد و در رو به رويت تنگه هاي دره هاي دور و سبزه هاي كه به سياهي مي زد از سر سبزي و پوشش زياد و رود خانه اي از دماوند و دره ي ناندل گذشته راه افتاده بود به سمت پايين دريوك كه هنوز ساعات ها از ما دور بود –

آقا مهدي بزرگ لهجه ي كم رنگي داشت كه از همه جا حرف مي آورد با سواد خوبي كه از ادبيات فيلم هنر و سياست داشت - با درجه ي بالاي از فهم حرف مي زد - گبه ي مخملباف را يك شعر آلي مي دانست  و چنان از آن حرف و تعبير در مي آورد كه به وجد مي آمد ام - از شعر ترجمه اي مي گفت كه در كودكي اش شنيده و ذهن اش تا سال هاي سال مشغول آن بوده تا پيدايش مي كند و براي من مي خاند از مردي كه اسب دارد و دشت را مي فهمد و آتش روشن به چوب ها از گرمي وجود انسان هاي كه دوستشان دارد و همه چيز را مي فهمد وقتي باد در صدا مي پي چد و و و ...  خيلي فكر كرد ام شاعر آن ياد ام نه آمد اسم اش چي بود –

لب ها مهدي جوان حسابي سوخته بود-  مسل من پوسته پوسته وقتي زبان مي كشيدي مي سوخت - خيلي آرام و شاد بود - آقا داريوش كه سه بيل هايش توي چشم بود و عينكي بودن چشم اش - كمي جدي به نظر مي رسد هر سه نفر شان به راحتي من فكر مي كرداند و اينكه چه قدر راه آمده ام و اذيت شده ام –  و نه شد كه چيز هاي به گويم كه خوشحال شوند و همه اش مي گفتند – باري كلا كوهنورد -     

اما امان از زانوي درد و انگشتاي شصت متورم و سراشيبي هاي ادامه دار ديگه صداي زانو هايم در آمده بود حتا با ديدن آلاله هاي زرد و نم نم باران و هواي خنك ياد اش نمي رفت – همه چيز بو مي داد - اين همه سبز اين همه گل و رنگ رنگي و رهايي با باد – حواس را مختل مي كرد -  نمي دونست ام كجاي پرت شده ي زمين ام در چه سمتي كساني كه به من تعلق دارند در چه فاسله اي اند من اين جا چي كاره ام تنها توي اين همه بزرگ وسعت اين دره اين كوه هاي بلند بلند دور و بر گيج از بوي آب راه راه رفته خاب مي بي نم خسته ام پاهايم دراز شده ام ليز مي خورند مي افت ام ته دره توي تاريك جايي كه آب همه ي دره را از آلاله زرد برده است –

مهدي جوان با دست دوري كه نزديك مي شود را نشان مي دهد و كوه هاي ناظر و دو خاهرون و كهار بزرگ و كوچك رود خانه اي كه از سه سمت به يك جا مي شوند و مي روند به روستاي نمارستاق – و ما قبل از روستاي نمار استاق در مرتع بسيار سر سبز جايي را براي شب ماني در نظر مي گيرايم – جايي آرام كنار رودخانه اي پر صدا –

هر سه نفرشان همداني بودند با لوازم كوهنوردي كه بيشتر اش ساخت داخلي است حتا چادر و كيسه خاب هاي پر كه برنامه هاي زمستانه سختي را اجرا كرده اند – و برام جالب بود اينكه آقا مهدي بزرگ و آقا داريوش در سالي كه به دنيا آمده ام گنو را آمده اند و خت الراس هاي دنا اشترانكوه زرد كوه و كلي برنامه ي قابل توجه اي كه نزديك به 80 درصد از كوه هاي ايران را شامل مي شد زير پا گذاشته اند با توجه به جزئيات منطقه ها و نگاهي به طبيعت اطراف –

توي جاده ي خاكي در مسير روستاي نمار مستاق به سمت جاده ي اصلي و بعد سمت جاده چالوس ايم كه ظهر است و نان قندي ها با دلستر سرد و خنك          مي چسپد - حسابي ساكت ام كه حميد وتن خاه زنگ مي زند  / ها خوب ام و چه گونه گي ادامه ي برنامه را خلاصه براش تعريف مي كنم و بلند بلند مي خندد و ميگه   حقته وقتي مي گم كه يك شب تنها را در ارتفاع نزديك قله خابيد ام و ... او به خانه اش رسيده و من هنوز پايم به سطح زمين نرسيده كه  همه ي برنامه را براي خود ام مرور مي كنم و خوش حال ام كه مي تونم تلاش داشته باش ام –

ساعت 3 بعد از ظهر خيابان تهران پارس است كه مي رسد با خداحافظي از دوستان همداني كه خيلي لطف و محبت داشتند –

اتوبوس از قم گذشته است و موسيقي آهسته در تند حركتي درخت ها مزرعه تسوير مي بند اد و ظهر است با آفتاب تند با خسته كننده ي تاير ها كه نمي تواني پاها و زانوي درد را دراز كني و 20 ساعت همه چيز اينجوري ادامه مند خاهد بود – صداي گوشي است /  سللام صديق / ها خوب ام / تو خوبي ؟ همه چيز خوبه ؟ / آره برنامه آلي بود / چي اردوي انتخابي تيم ملي ؟ كي؟ / 5 تير ماه/ ها هست ام

و فردا به سومي اردوي انتخابي مي رم خلنو 9 تا 11 –   

 

 راه برگشتی به قله یعنی نه رو

 

fjd دوستان همراه همدانی

 

 دور های هر چه لا به لا یه ای دور تری

 

 خاب هر چه زدی آلاله ها به ته می اندازد

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 20  توسط کشمیری ساجده  |